محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

750

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و به موصل شد . خبر به عبيد الله بن زياد رفت . ربيعه را با شش هزار مرد بفرستاد . و يزيد بن انس سخت بيمار بود ، و در شب سپاه را بخواند و گفت : [ 290 a ] اگر من بميرم ورقاء [ بن عازب اسدى ] را بر شما خليفت كردم ، و اگر او را بكشند عبد الله ضمرة [ العذرى ] را خليفت كردم . لشكر به يك ديگر رسيدند و حرب كردند ، و روز عرفه بود ، تا چاشتگاه حرب كردند . سپاه شام به هزيمت شدند ، و ورقاء از پس ايشان بشد و قتلى تمام بكرد و سيصد مرد مبارز را اسير كرد . وقت نماز ديگر بود ، با فتح و غنيمت به لشكرگاه باز آمد و آن اسيران را پيش تخت يزيد بن انس آوردند ، و يزيد در حال جان كندن بود ، سخن نتوانست گفتن و زبانش كار نمىكرد . دست به گلوى خويش در ماليد يعنى كه اسيران را سر ببر . ورقاء بدانست كه او چه مىگويد ، بفرمود تا آن سيصد مرد را در پاى تخت گردن بزدند . چون وقت نماز شام بود ، يزيد بمرد . ورقاء فتح نامه نوشت به مختار . مختار گفت : نيك كردى . و جاسوس آمد سوى ورقاء كه عبيد الله بن زياد پيش آمد . و لشكر ورقاء چندان نبود كه از آن او . او باز پس نشست و با حدّ عراق آمد . نامه كرد به مختار كه عبيد الله زياد پيشتر آمد با لشكر انبوه و من باز پس نشستم كه مبادا كه چشم زخمى رسد . مختار جواب نامه كرد كه همان جايگاه مىباش تا سپاه فرستم . و در كوفه از نوعى ديگر خبر افتاد كه يزيد را بكشتند و سپاه به هزيمت شد . مختار ابراهيم بن مالك را با هفت هزار مرد پيش ورقاء فرستاد به مدد . ورقاء را نامه كرد كه فرمان ابراهيم كن به هر چه فرمايد . چون ابراهيم سه منزل برفت ، مردم كوفه بر مختار بيرون آمدند . خروج اهل كوفه بر مختار چون كار بر مختار راست شد ، سپاهش دو گروه شدند ، گروهى آن بودند كه اوّل با او بيعت كرده بودند همه چون بندگان بودند ، گروهى سپاه سلطان و مهتران و بزرگان و اشراف بودند . و مختار بندگان را نيكوتر مىداشت . ايشان را اندوه